تبليغاتX
خاطره

چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390
؟

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 | 15:58 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شنبه بیست و دوم مرداد 1390

سلام دوستای خوبم

ببخشیدیه مدت نیومدم ولی با یه سورپرایز خوب اومدم

میخام خودمو واستون معرفی کنم

ویه اعترافی کنم

اولا اینکه خیلی آدم دخترباز عقده ای هستم

دروغ هم زیاد میگم سواستفاده هم زیاد میکنم

حتی بااجازتون داستان مرگ محمد حسام که اون زیرنوشتم هم دروغ بود

چون اون موقه دوست دخترم ولم کرده بود من میخاستم اینجوری یه کم جلب توجه کنم گفتم که عقده ای هستم

البته آی کیوم خیلی پایینه چون همیشه دروغام برملا میشن نمیدونم چرا؟

البته زیاد قیافم بد نیستا

 این عکسمه تماشا کنین

علاقه زیادی به جمع کردن دختر دور خودم دارم

هرکی شمارمو خواست تو خصوصیا بگه درخدمتم

 

راستی تا یادم نرفته

یه دختر عمه داشتم به اسم نیره

خیلی دوسش داشتم

از وقتی شوهر کرده خیلی ناراحتم دلداریم بدین خاهشا

پ.ن:اه ه سودا نمودم این نیمه گمشده تو.خانم رفته توخیابون بایه بچه ک...نی آشناشده دوتا بچه واسش آورده بعد فهمیده خونواده ها ناراضی هستن دهن مارو صاف کرده

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :شنبه بیست و دوم مرداد 1390 | 16:18 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

این داستانو واسه این گفتم که ...

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390

بعد از مدتها دوباره سلام

این خاطره از یه مردی هست که الان حدود 47سالشه و یه زندگی نسبتا متعادل داره

سال1343 توی یه خونواده ای که در یکی از شهر های اصفهان زندگی میکردند اولین فرزندشون به دنیا اومد

از همون اول اون بچه شیر مادرش را نخورد

اون مادر هم که مادری بلد نبود و یه کمی هم بی حوصلگی چاشنیش کرده بود بی خیال بچه داری شد و اولین بچشو سپرد به دست دیگرون تا بزرگش کنند

حالا این دیگرون شامل مادر بزرگ اون بچه

زن همستیه

زنهای دیگه ی فامیل

و ...  میشد

گذشت تا اون پسر بچه 6 ساله شد

باباش گذاشتش شاگردی یه مکانیکی

اون زمان هم رسم نبود کهدست مزد شاگرد را به خودش بدند (دستمزدشو به باباش تحویل میدادند )

باباهه هم نامدی نمیکرد و همه ی دست مزد را واسه ی  الواتی خودش خرج میکرد

اون پسر بچه وارد مدرسه شد

چون هوش خوبی نداشت کلاس اول را 2 سال خوند

البته بابای اون پسر نمیدونست که پسرش داره به مدرسه میره (اگه میفهمید نمی گذاشت )

سال دومی که اون پسر داشت کلاس اولو میخوند از ترس بابا که نفهمه پسرش به جای کار داره میره درس بخونه زد و رفت مدرسه ی شبانه که صبحا بره کار و شبها بره درس

آخرای سال تحصیلی بود که باباش فهمید و یکی از شبایی که پسرک داشت به همراه دوستاش میرفت مدرسه ، پدر پسرک با داداشش که عموی اون پسر میشد صحبت کرد که پسرک را ببره پیش خودش و کار یادش بده

(عموی پسرک توی آبدان کارخونه ی یخچال سازی <<یخچال صنعتی >> داشت )

عمو هه شبونه رفت دنبال پسر

پسر تو راه مدرسه بود که عمو بهش رسید و نذاشت بره مدرسه و از همونجا (شبونه) بردش آبادان

عمو اونجا معرفت به خرج داد و گذاشت که علاوه بر کار پسرک درس هم بخونه

خلاصه به هر طریقی که بود پسر خودشو تا کلاس5 کشوند

عمو خوب بهش میرسید

حقوق پسز هم یه مقدارشو میفرستاد برای بابای پسرک و یه مقدارش هم برای خرجی پسر ک نگه میداشت

البته وسط این جریان داداش کوچیکه ی پسرک هم اوند آبادان ولی اون زورش بیشتر بود و نموند ، زود برگشت

گذشت تا گاز اتان باعث شد عمو سرطان بگیره و دستش از دنیا کوتاه بشه

زن و بچه ی عمو همراه با پسرک برگشتند اصفهان

دیگه واسه خودش مردی شده بود

پسر توی همون شهر خودشون توی یه کارخونه ی ریسندگی واسه ی خودش کار دست و پا کرد

و بعد از چند سال هم رفت خدمت (بندر عباس )

بعد از خدمتش هم جنگ شروع شد و چند ماهی هم جبهه رفت

{توی خاطراتش میگفت یه بار اشتباهی تو خاک عراق رفته و شانس آورده اسیر نشده}

توی جنگ همه ی مدارکش تو بندر عباس سوخت

اواسط جنگ بود که اومد سر کار قبلیش ازدواج کرد

دیگه آخرای جنگ شده بود که صاحب یه صاحب یه پسری شد

بهش گفتند که اگه شناسنامه ی پسرتا می خوایی باید بری جبهه

اون مرد هم به خاطر شناسنامه ی  پسرش رفت که بره جبهه

ولی وسط راه جنگ تموم شد و نرفته برگشت سر زندگیش

بابش واسه ی زندگیش هیچ پولی کمکش نکرد

یواش یواش رفت سر یه کار خوب

صاحب یه دختر بچه شد

بعد از 15 سال تو خونه ی بابا نشستن یه خونه واسه خودش خرید

چند سال بع یه ماشین

الان هم  داره ادامه ی زندگیشو میکنه

هروقت کسی را دیدید که از خودتون پایین تره حتی با نگاهتون هم تحقیرش نکنید

100% اون مثل خیلی از ماها توی زندگیش شانس نیاورده

و برای کسایی که فکر میکنند بدبخت ترین آدم روی زمینند بدونند که از اونا بدشانس تر هم هست

 

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 | 20:10 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

جمعه بیست و هفتم اسفند 1389

همه ی دوستا ی خوبم

شروع سال جدید را بهتون تبریک میگم

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 | 23:13 | ساعت:لینک ثابت | موضوع:

یه خاطره از شروع سال 87

جمعه بیست و هفتم اسفند 1389

سلام دوستای خوبم

می خوام  آخرین آپ امسال را از زبان حسام براتون بنویسم

همون طور که قبلا واستون گفته بودم من از 20خرداد86تا 20دی87سرباز بودم و بعد از دوران آموزشی سرباز بهداری ارتش بودم

*      ساعت 30/10صبح 27اسفند 1386بود که با یه مرخصی ساعتی از پادگان رفتم خونه و قرار شد که تا ساعت 5بعد از ظهر برگردم پادگان

*      نزدیک خونه بودم که  سرگروهبان یگان بهم تلفن زد و ازم پرسید که دوست  داری نیمه ی اول بری مرخصی یا نیمه ی دوم (آخا اون سال قرار بود که 7روز مرخصی عیدی به همه ی سربازها بدند)

*      من از قبل دوست داشتم که نیمه ی اول تعطیلات عید را پادگان باشم ، یکی از دوستام هم کوکم کرده بود که لحظه ی تحویل سال را باهم توی پادگان باشیم  واسه همین منم به سرگروهبانمون گفتم که نیمه ی اول میمونم

*      آخه من با همن دوستمتحویل سال 85 و 86 را توی ÷ایگاه امداد جاده ای حلال احمر گذروندیم همین طور روز13 را

*      همیشه از بچگی دوست داشتیم لحظه ی تحویل سال را توی جاهای خطلف تجربه کنیم

*      گذشت تا روزی که قرار بودحدود ساعت30/9 یا 00/10 صبح سال جدید شروع بشه که ما هم صبح همون روز به فکر تهیه ی سفره ی هفت سین افتادیم

*      از ساعت 8 صبح ، بعد از نظافت و صبحانه رفتیم دنبال تهیه ی هفت سین

*      اون رو زصبحانمون تخم مرغ آبپز بود که چون کسی دوست نداشت هنوز مونده بود و کسی خورده بود ، پس ذوی اونا را با خودکار نقاشی کردیم .

*      دوتا از بچه ها که یکیشون اهل شهریار بود <حامد خدمتی> و اون یکی که اهل یزد بود <مجتبی باغستانی> با آمبولانس رفتند یه گل از خدمات گرفتند ، یه ماهی از دژبان قرض گرفتن و یه مقدار از چمنهای میدان صبح گاه پادگان ار به عنوان سبزهآوردند .

*      من و دوستم <محمد> هم سفره را پهن کردیم ویه مقدار میوه ای را که دیشبش آشپذخونه همراه شام داده بود  را به همراه سرنگ ، ست بخیه ، سرم ، ساعت مچی ، مقداری سکه ، یه نخ سیگار که به صورت قاچاق توی بسات هر سربازی پیدا میشه و همین طور چیزایی که بچه ها آورده بودند گذاشتیم روی سفره

البته چون تنگی برای ماهی نداشتیممحافظ لامپ حمام یگان را باز کردیم و گذاشتیم روی یک لیوان و ماهی را انداختیم داخلش و مثل همه ی مردم منتظر شدیم .

*      بع از ظهر همون روز فرمانده گردان <سرهنگ شیرازی> اومد سرکشی و به همه یه تقویم جیبی و یه اسکناس 100توانی ورق به هممون  عیدی داد .

((محمد حسام  43))

 

 

 

من و محمد حسام و حامد خدمتی و مجتبی باغستانی هیچ وقت به خاطر اینکه اون لحظه را در کنار هم بودیم پشیمون نشدیم

 

اون عیدی محمد حسام هم پیش من جا مونده   

  << یه تقویم جیبی که زیرش یه اسکناس 100 تومانی نو هست>>

 

((محمد  دوستمحمد حسام))

(43)

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 | 22:58 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

زندگی جاریست

سه شنبه دهم اسفند 1389

دیروز اولین روز ترم جدیدم بود

اولش نمیدونستم که چه طوری بدونه محمد حسام برم دانشگاه

ولی به هر طریقی که بود رفتم و از شروع رفتنم تا آخر شب یاد اون روزهایی که با محمد بودم افتادم

اون واسم خاطره نیست

سر کلاسا اگه میخندیدم، با حسام میخندیدم

اگه تیکه میپروندم حسام بهم میگفت که این حرف را بزنم

همه ی بچه ها فکر میکردند که من انقدر بی معرفتم که دیگه حسام یادم رفته و دارم میخندم

ولی اونا حسام را نمیدیدند

وقتی اومدم خونه بی اختیار شماره ی حسام را گرفتم که بهش بگم بیا بریم بیرون و خرید عید کنیم

صدای بوق گوشی را میشنیدم ولی یادم نبود که چرا حسام جواب نمیده

نمیدونم دیشب چه طوری خوابم برد

ولی توی خواب فهمیدم که زندگی جاریست

هرچه هم که بد به سرمون بیاد بازم زندگی کار خودش را میکنه

چند روز پیش اون بزی که محمد را ناراحت کرده بود تلفن زد تا خداحافظی کنه آخه خیر سرش میخواست بره مکه

من جوابش را ندادم

مجبور شد تلفن بزنه خونه که مادرم جواب داد

و وقتی که صدای اون را شنید تا تونست بهش بد و بیرا گفت

آخه غم محمد حسام هممون را داغون کرده

نمیدونم این آپ را چه طوری تمومش کنم

پس بدونه مقدمه تموش میکنم

 

 

 

۴۳

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :سه شنبه دهم اسفند 1389 | 10:49 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

من عشق را محکوم میکنم

چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389
خوب تو که جایی برای حرف زدن نذاشتی

من نه تورا محکوم میکنم نه اون پسر  را
من عشق را محکوم میکنم
چون عشق های دور و زمونه ی ما هم مثل خودمون پاستریزه شده
اصل نیست   (چینیه)
ارزون
زود به دست میاد
زودم خراب میشه

واسه همین همیشه میترسیدم که عاشق بشم
از این به بعد تو هم عاشق نشو
اگه پسری را دوست داشتی فقط قرار دوستی باهاش بزار ولاغیر

تا بهش دل نبندی        عادت نکنی         از دوریش عذاب نکشی
این را به خاطر اون حس دخترونه ای که توی وجودت داری میگم
هیچ وقت حرف پسری را باور نکن
چون ما پسرا راست و دروغمون معلوم نیست
حتی بعضی وقتها خودمونم دروغامونا باور میکنیم

همیشه از عاشق شدن بترس

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 | 22:13 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ولنتاین تنهایی

دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389
این روزها همه به هم ولنتاین رو تبریک میگن

 

منو حسام هم تنهایی های این روز را باهم میگذروندیم

ولی حالا من بدونه اون باید این روز را بگذرونم

حتی نمیتونم برم کنار جسدش

فقط میدونم به یاد اون روزها باید این روزها را بگذرونم

آخ که چه فکرایی می کردیم

الان فقط میتونم بگم

آهایی کسایی که تنهایید

من سالهای پیش تنها بودم الانم تنها تر شدم

کی میشه که این روزها تموم بشه

آهایی عشاق لذت ببرید از این روزها که دیگه بر نمی گرده

خوش به حالتون

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 | 13:15 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

دوشنبه چهارم بهمن 1389
سلام به همه ی دوستای خوب محمدحسام به خصوص سودا

ممنون از همدردی همتون

سودا جان اگه میدونستم انقدر ناراحت میشی هیچ وقت این خبرا بهت نمی گفتم

وقتی نوشته هاتا خوندم انگار که یه دوست جدید دیگه ای را ازدست دادم

نمی دونم چی بگم

همیشه به حسام میگفتم اگه من مردم تو چی گار می کنی - ولی دنیا برعکس شد

نمی دونم که بدونه اون چه طوری میتونم زندگیم را ادامه بدم

هرجایی که میرم یه خاطره از اون واسم زنده میشه ، آخه مادوتا خیلی باهم جور بودیم ، من و اون از اول

باهم بودیم.

باهم به دنیا اومدیم ، با هم حرف زدن یاد گرفتیم، باهم خوندن و نوشتن یاد گرفتیم ، با هم سربازی

رفتیم

هیچوقت هیچ وقت من و حسام از هم دور نبودیم               هیچ وقت


ادامه مطلب
نوشته شده توسط:g3819| مورخه :دوشنبه چهارم بهمن 1389 | 11:47 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

آخرین خاطره

جمعه یکم بهمن 1389

سلام

من صاحب این وب نیستم ولی صمیمی ترین دوستشم

توی دهه ی محرم بود که ریه هاش اذییتش می کرد               خیلی اذییتش می کرد

با هم رفتیم دکتر و دکتر هم سریعا بستریش کرد

اونایی که میشناسنش میدونند که چی به سرش اومده بود

قرنطینه

بع از یه مدت آوردنش توی بخش و لی قرار شده بود که عملش کنن

نظر همه به این بود که بره آلمان عمل بشه (عمل پیوند ریه) ولی خودش نخواست

تا یه ریه واسش پیدا بشه یه چند روزی طول کشید

و توی اون ۲/۳ روزی که مونده بود به عمل نفس کشیدن واسش سخت شده بود - به طوری که به هر یه دم و بازدم هزار بار

آرزوی مرگ میکرد

روز عمل رسید

وصیتشا به همه کرد

رفت توی اتاق

روی تخت خوابیده بود و رفت توی اتاق

اونجا بی هوشش کردند ولی دیگه به هوش نیومد

کما

به خاطر اینکه اکسیژن به حد کافی به مغزش نرسیده بود

دکترا تا اول این ماه که همروز باشه بهش مهلت دادند که به هوش بیاد و همین طور میگفتند که اگه به هوش بیاد تا یه مدتی

فراموشی داره و هیچ کنترلی هم روی اعضای بدنش نداره

محمد نامردی نکرد و به هوش اومد

ساعت ۲و۴۳دقیقه ی یکشنبه ۲۶دی۱۳۸۹ به هوش اومد

اون موقه مادرش بالای سرش بود و از شوقش یاش رفته بود که به بقیمون خبر بده منظورم از بقیه ما دوستاش و پدرو

خواهرش هست

یک ساعت خورده ای که به هوش اومده بود داشت گریه می کرد

بعدشم رفت

برای همیشه ما را تنها گذاشت و رفت

آهایی کسی که محمد حسام تو را خوب درک میکرد

الان منم میتونم درکت کنم

آخه محمد منم مثل محمد تو گذاشت و رفت

اون ریه ای هم که بهش پیوند زده بودند با بقیه ی اعضایی که میشد از محمدحسام ببه دیگران پیوند زد - پذکا پیوند زدند و پدر و

مادرش محمد حسام را با خودشون بردند عراق و الان من تنهای تنهام

حتی از محمد حسام قبری نیست که برم پیشش و گریه کنم

فقط منمو خاطراتش

همین و بس

واسه همین می خوام از این به بعد خاطرات حسام را خودم بنویسم

۴۳

(محمد - دوست محمد حسام    هادی)

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :جمعه یکم بهمن 1389 | 12:51 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شنبه بیست و چهارم مهر 1389

از بچگی دوست داشتم عاشق بودنا

دوست داشتم   دوست داشتتنو

و هیچ وقت از دوست داشتن نمی ترسیدم

هیچ وقت دوست نداشتم کسی از دستم برنجه

همیشه سعی کردم سنگ صبور دیگران باشم و بودم

ولی همیشه وقتی به بنبست میخوردند می اومدند تا راه را واسشون باز کنم

اما وقتی خودم می خاستم راهی برام باز بشه کسی را نداشتم

وقتی از غصه هام میگفتم

انگار حرف خنده داری میزدم

ولی برای حرف دل هیچ کسی نخندیدم

همیشه نو که میومد به بازار

من میشدم کهنه و دل آزار

ای دوست حرفی که براتون میزنم هیچ وقت از قبل آمادش نکردم

میدونم خیلیا درد دل منو دارن

ولی همشون یه بهونه ای برای فرار از اون جریان هم دارن

من چی دارم

من کیا دارم

فقط یه دوست؟

خودم و خودم و خودم

و هیچ کس غیر از خودم

 

 

 

شاد باشین

۴۳

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :شنبه بیست و چهارم مهر 1389 | 17:36 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سه شنبه بیستم مهر 1389

سلام به همه

دوباره

 

حالا حالا ها خیال اومدن نداشتم

ولی یه دوست با نوشته هاش باعث شد که دوباره خاطراتم به یادم بیان و ...

ازش ممنونم

خیلیم ممنونم

برای اول کار بعد از مدت ها میخوام از دوران بچگیم شروع کنم

همون دورانی که خیلیامون دوست داریم برگردیم به اون دوران

خیلیا هم اصلا دوست ندارن به یادش بیفتند

حالاتای بالا با خیلی حالاتهای دیگه همون حالتهیی هست که هممون توی بچگیمون داشتیم

یادتونه

ببه خاطر خاسته هامون چه گریه هایی که نمی کردیم -ـ-ـ-ـ-ـ-ـ- وقتی بعضیی از اونها الان یادمون میفته

خندمون میگیره که واسه چه چیزهایی گریه میکردیم ـ-ـ-ـ-ـ-ـ واسه بعضیاشونم غصمون میشه که چرا

نتونستیم به دست بیاریم


تا حالا شده به یاد اون دوستای بچگیتون بیفتین و باز بخوایین دوباره ببینیشون؟

شده یا خاطره ی تلخی از یکی از آدم بزرگای اون زمان داشته باشین و هنوز کینش از ذهنتون بیرون

نرفته باشه؟





من تموم اونا یادم هست

ولی مثل اینه هم بازیام از یادشون رفته

هر کسی رفته یه طرفی واسه خودش داره زندگیشا میکنه

خوش به حالشون

یا خیلی بی خیالند و همبازیای قدیمی خاطرات اون زمونا از یادشون رفته

یا اینکه دوست ندارند به یاد قدیما بیفتند


ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ- خیالی نیست منم مثل گذشته به یادشون و منتظرشون میمونم -ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :سه شنبه بیستم مهر 1389 | 21:23 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389
اینم واسه اینکه بسته نشه
نوشته شده توسط:g3819| مورخه :چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 | 13:14 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

منتبه

شنبه نهم مرداد 1389
نوشته شده توسط:g3819| مورخه :شنبه نهم مرداد 1389 | 12:30 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

خاطره ها

جمعه پانزدهم آبان 1388

نمی دانم تا کی این خاطره ها آینده ی من را میسازند

یا شاید هم خراب می کنن

هر موزیکی که گوش میدم

هر صحنه ای که در زندگی روزمره ام می بینم

هر حال و هوایی که شهر به خودش میگیره

هر نفسی که می کشم

همه ی انا منا یاد خاطراتم میندازه

بعضی مواقه دوست دارم برگردم به اون زمان تا دوباره برام تکرار بشه و

لذت ببرم،

بعضی مواقه دوست دارم برگردم به اون زمان تا اون خاطره را پاک کنم و

خاطره ی دیگه ای به جاش بنویسم

بعضی وقتها هم اصلا دوست ندارم دیگه به اون زمان برگردم

تا به حال شده حس کنی خیلی بی حالی یا هیچ چیزی خوشحالت

نمی کنه یا اصلا به هیچ طریقی تسکین پیدا نمی کنی

دیدی وقتی درد میکشی چه قدر سخته و به سلامتی دیگران حسرت

می خوری ولی وقتی کس دیگه ای حتی اگه عزیز ترین کست باشه و

داره درد میکشه به هیچ وج نمی تونی درکش کنی حتی اگه خودتم

بکشی

الان من یه جورایی تو همون مایه ها حس و حال دارم

نمی دونم چه کار باید بکنم

نمی دونم چی باید بگم

چی باید بگم

چی

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :جمعه پانزدهم آبان 1388 | 23:48 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

پنجشنبه دوم مهر 1388

یادش بخیر اون قدیما

اون موقه هایی کوچیک بودیم

تمام هم و غممون بازی و ترس از اخم پدر و مادر و اون اسباب بازیی بود که نداشتیم

اون فکرای بچگونه

یه مقدار که بزرگ تر شدیم و رفتیم مدرسه درس و مشق و قایم کردن اون نمره ی تک از پدر و مادر هم بهش اضافه شد

اون فکرای بچگونه

هرچی که بزرگتر شدیم ذهنمون هم شلوغ تر شد

تا الان که فکر کنم مشغله ی فکریمون بیشتر از گذشته و آینده هست

الان دیگه واقان به فکر آینده افتادیم که در آینده چه طوری گلیم خودمونا از آب بکشیم بیرون

دخترا فکر درس و این که بعد با چه کسی ازدواج کنن

اصلا ازدواج کنن یا نه

حالا بلفرض که ازدواج کردن شوهر داری و بچه داری آدما از پا در میاره

 

 

 

پسرا : فکر اینکه به تحصیلشون ادامه بدن یا نه بعد یه جوری کاووس خدمت سربازی را از سرشون باز کنن بعد برن سر یه کاری یا چند سال شاگردی کنن تا یه زمانی واسه خودشون استاد کار بشن یا اینکه برن سر یه کار دولتی. بعد که یه کمکی پول جم کردن برن و یه خونه واسه خودشون تهیه کنن. بعد از اون دوباره یه مقداری پول و پله جم کنن و برن دنبال یه شریک زندگی خوب که اگه شریکشون را پیدا کردن پول خرج مخارج جشن عروسی را داشته باشن بعد از اون خرجی یه نفر دیگه هم بهش اضافه میشه .... اگه هم بچه دار بشن که خر بیار و باقالی بار کن

حالا

به نضر شما این مشغله ها کمه؟

اونی که میگه زدنگی را سخت نگیر، نفسش از جای گرم در میاد

البته ما هم اینا را سخت نمیگیریم

ولی نادیده هم نمیگیریم

 

اینا را نگفتم که کسی ازدواج نکنه ولی خواهشا به این مشکلاتش هم فکر کنه که بعد مثل خر تو گل گیر نکنه

 

 

 

 

 

 

 

 

خوشا به اون روزایی که هممون بچه بودیم هممون پاک و بی ریا بودیم

الان همه ی اون بچه ها بزرگ شدن و یه دنیا از اون هم بازیای بچگیشون فاصله گرفتن

 

 

خوش به حال بچه ها

خوش به حالتر بزرگترا که تمام این سختیا را پشت سر گذاشتن

اثلا ای کاش هیچ وقت...........

ولش کن

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :پنجشنبه دوم مهر 1388 | 23:42 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

بوی موهات               زیر بارون

بوی گندم زار نم ناک

بوی شوره زار خیس

بوی خیس تن خاک

 

 

جاده های مهربونی

رگای آبی دستات   غم بارون غروب   ته چشمات تو صدات

 

قلب تو   شهر گل یاس   دست تو بازار خوبی

اشک تو بارون خون مرمر دیوار آبی

ای گلالود گل من                ای تن آلوده ی دل پاک

دل تو قبله ی این دل                  تن تو ارزونی خاک

 

بوی موهات            زیر بارون

بوی گندم زار نم ناک

بوی شوره زار خیس

بوی خیس تن خاک

 

 

یاد بارون و تن تو

یاد بارون و تن خاک

بوی گل تو شوره زار

بوی خیس تن خاک

 

همیشه صدای بارون

صدای پای تو بوده              هم دم تنهاییام 

قصه های تو بوده

 

وقتی که بارون می باره          تو را یاد من میاره

یاد گل برگای خیس  روی خاک شوره زاره

ای گلالود گل من

ای تنآلوده ی دل پاک

دل تو قبله ی این دل         تن تو ارزونی خاک

تن تو ارزونی خاک

 

تن تو ارزونی خاک

 

تن تو ارزونی خاک

 

ستار

 

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 | 21:54 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

اطلاعیه ی ثبتنام عشقهای دائمی

دوشنبه پانزدهم تیر 1388

برای اونهایی که میخوان عاشق بشن اطلاعیه ای صادر شده

 

براساس این اطلاعیه تمامی افرادی که می خواهند عاشق بشن باید برای شناساندن خود به معشوقه شان از دستور العمل ذیل استفاده کنن

 

1- از کتمان حقیقت خود داری کنید

2- دروغ گویی ممنووووووووع

3- بیان تمامی گند کاریایی که در گذشته مرتکب شدی

4- پرهیز از وعده های الکی و بی پایه و اساس

5- دوری کردن از کارهایی که باعث آبرو ریزی معشوقه شود

6- دوری از تهدید معشوقه

7- به دور انداختن خود خواهی

8- دوری از دیوونه بازی

9- جلب نذر معشوقه و خانواده اش

10- انجام دادن کارهایی که باعث میشه تورا به عشقت پایدار تر کنه و ماندگار تر بشی

11- الکی عاشق نشو

 

توجیه مطالب فوق در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط:g3819| مورخه :دوشنبه پانزدهم تیر 1388 | 13:9 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

دومین روز خدمت 1

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388

و حالا دومین روز یاشاید هم اولین روز کاری خدمت

روز شنبه۲۳/۳/۸۶

ترس نبود ولی یه حال عجیب یه جورایی خوشحالی و از فکر ۲۰ ماه خدمتاون شب خوابم نبرد و صبحزود ساعت ۴ پاشدم . صبحانه نخوردم،  لباسهام را پوشیدم و آماده برای رفتن.

رفتنی که حداقل یک ماه دوری از خانواده داشت.

ساعت ۴:۳۰ بابام را بیدار کردم تا منو به پادگان برسونه. اون بنده خدا هم بیدار شد و آماده رفتن شدیم. همون موقه هم مادرم بیدار شد و یه لقمه واسم پیچید و با اسرار بهم داد .

بابام ماشین را از داخل پارکینگ گذاشت بیرون، تو همون حال منم ساکی که مادرم دیشبش برام بسته بود را برداشتم و قرآنی که مادرم بالای سرم گرفت را بوسیدم و از زیرش رد شدم.

برای ۳ماه دوره ی آموزشی از مادرو خواهرم که خواب بود خدا حافظی کردم(بدونه گریه)

تا اون جریانهای بالا پیش بره شد ساعت۵

سوار ماشین شدم و به همراه بابام رفتیم به سمت پادگان (پایگاه چهارم رزمی پشتیبانی عمومی هوانیروز اصفهان) 

با اون خلوتی که تو صحر همه جا پیدا میشه ساعت ۵:۳۰ رسیدیم دم در پادگان.

یکی از ده نفر اول

دژبان پادگان مارو داخل کوچه کنار پادگان راهنمایی کرد البته با ادب خودش. تا ساعت ۶ بیرون پادگان بودیم و بعد از اون من و بقیه ی هم دوره ایهام رفتیم داخل پادگان. نفری یه جارو دستمون دادن و هر کسی یه قسمتی را جارو زد( آشخوری دادیم) تازه این اول آشخوریه.

چون میدونم چون میدونم یشتر از این سرتون درد میاد پس میزارم برای ی بعد.

این قصه سر دراز دارد...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط:g3819| مورخه :پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 | 10:47 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شعر های اول خدمت

دوشنبه یازدهم خرداد 1388

یادش بخیر

این شعر مال تمام آشخورهای صفر کیلومتر یا تازه وارده

پایه بوقم پایه بوق،خسته هستم از دروغ   

                                                     کی شود دور از برم،اسم و لفظ پایه بوق

ارشـد مـا در یگـان،مهـربان با هر کسـی

                                                   تـا بـه ایـنجـانـب رسـد، نوبـت دلـواپـسـی

لـفـظ افـلـیــج کـچـل،پایه بوق کـمـتریـن

                                                  همچنان یک فاجعه،خورده مهرش بر جبین

هرچی باشی باکلاس،باادب،خیلی متین

                                                 لـفـظ بـالا مـی زند ، پـایه بـوق را بر زمـیـن

پایه من می رودهمچون لاک پشت یواش

                                                 خـرم آن دم مـی شـوم ، پـایـه بـالایـی داداش

سهم من از شام شب،نوبت آخر سر است

                                                تخت خوابم آن طرف،سمت  چپ  پیش دراست

قسمتم از لوحه است،در نظافت هازیاد

                                              لـیک  خـواب  خانه  را ، نی برم  هرگز ز  یاد

آرزویم هر زمان،رفتن روزاست وماه

                                               لحظه ها چون سال شود،ای دریغ و اشک وآه

یقلوی همدم شده در کنارم بی  سـبــب

                                              بهترین یار من است ، ایـن یه تکـه از حـلـب

آخر آن روز می رسد،پایه بالا می شوم

                                               پیـش چـنـد تا پایه  بوق ، ادعا  ها می کـنـم

چاره ی این درد من صبر طولانی بود

                                               پایـه  بـوقی  هر  زمان ، عـاقـبـت فـانی  بود

جنم یه زمانی تمام میشه

من که به امید۲۴ ماه خدمت تو لشکر۹۲ اهواز رفتم، ولی آخر ۱۸ماه وسط

شهر خودم در بهترین جای پادگان خدمتم را تمام کردم 

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :دوشنبه یازدهم خرداد 1388 | 2:9 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شخصی به هزار غم گرفتارم

شنبه نهم خرداد 1388

شخصی به هزار غم گرفتارم

                             در هر نفسی به جان رسد کارم

بی ذلت و بی گناه محبوسم

                            بی علت و بی سبب گرفتارم

خوردهغسم اختران به پاداشم

                           بسته کرم آسمان به پیکارم

مبحوسم و طالع است منحوسم

                           غم خوارم و اختر است خون خوارم

امروز به غم فزون تر از دی

                           و امسال به نقد کمتر از پارم

طومار ندامت است طبع من

                           حرفیست هر آتشی ز تومارم

                حرفیست هر آتشی ز تومارم


 حرفیست هر آتشی ز تومارم


نوشته شده توسط:g3819| مورخه :شنبه نهم خرداد 1388 | 22:45 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

چرا

شنبه نهم خرداد 1388
چرا 

     چی شد که افتادم                                  به این روزی که می بینی

                 یه ریز از عشق می نالی

                                                   یه ریز از عشق غمگینی

     به جای زندگی با من                                                             فقط دنبال ایرادی

                                     تموم غصه هامونو توبودی که هدر دادی

تمومش می کنی یا نه               تمومش می کنی یا نه             منم مثل خودت خستم

تمومش می کنی یا نه               تمومش می کنی یا نه            پشیمونم که دل بستم

منم جونم به لب اومد

                             از این حرفای تکراری

                                                       تو آخر حرمت عشق و نتونستی نگه داری

                                             دیگه طاقت نمیارم

                                             دیگه ساکت نمی مونم

                                             از این که عاشقت بودم یه جورایی پشیمونم

                                                                            یه جورایی پشیمونم

تمومش می کنی یا نه

                              تمومش می کنی یا نه

                                                             منم مثل خودت خستم

تمومش می کنی یا نه                                                                       تمومش می کنی یا نه

                                          پشیمونم   که    دل    بستم


                                           پشیمونم که دل بستم


نوشته شده توسط:g3819| مورخه :شنبه نهم خرداد 1388 | 12:9 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

دوران آموزشی

جمعه هشتم خرداد 1388

یادش بخیر اون روز اولی که باید به پادگان اعزام میشدم

   از صبح زود روز ۱۹/۳/۸۶ با بابام رفتیم شهرک آزمایش اصفهان که ببینم محل پادگان آموزشیم کجاست. جاتون خالی تاظهر اونجا زیر آفتاب الاف بودیم

    بعد از کلی الافی معلوم شد که دوره ی آموزشی را باید در پادگان هوانیروز اصفهان بگذرونم بعد از اون با اون کیف پری که مادرم برام بسته بود  و به همراه بابا رفتیم سمت پادگان، اونجا که رسیدیم دیدم که تعدادی دیگه از بچه هایی که مثل من اون روز روز اول خدمتشون بود با لباس شخصی پشت در پادگان منتظر بودند که برن داخل پادگان. خلاسه سرتون را درد نیارم حدود یک ساعت بعد یعنی ساعت یک بعد ازظهر چند تا دژبان از پادگان اومدند بیرون و کلی کرم ریختند سرمون، لیوان شیشه هایمان را شکوندند، کیف هارا تک تک گشتند و بالاخره رفتیم داخل پادگان. داخل پادگان هم چندتا سرباز دیگه باز کیفهامون را ریختند بیرون.

    یکی از سربازهایی که داشت کیف منا می گشت گفتش که این کیفه یا سوپرمارکت، اخه مادرم تا تونسته بود واسم تنقلات گذاشه بود.

   خلاصه بعد از کلی زیر آفتاب بودن اذیت شدن بالاخره رفتیم پایین(میدون فرشته)به غول مربیای آموزشی میدون جهنم کل کیف را با اون همه بار بندیل نزدیک ۲کیلومتر زیر آفتاب خرداد ماه دنبال خودم کشیدم رفتم پایین.

    جاتون خالی اون جاهم یه دو سه ساعتی الافی کشیدیم تا یه سری لباس استحقاقی بهمون تحویل دادن و دباره راهی که رفته بودیم را برگشتیمالبته نه به همین راحتی که می خونید این راه را با کلی بشین پاشو برگشتیم بالا ،تازه به قول یکی از مربی های آموزشی (سرکار شهیدی)تا زه احترام لباس شخصیمون هم داشتند. این سرکار شهیدی ما به ازاء هر یه روز خدمتش ۵روز اضافه خدمت داشت.

وقتی رسیدیم بالا دم در پادگان اسمهامون را خوندند،برگه مرخصی هامون را دادند و یکی یکی فرستادنمون بیرون پادگان . من مونده بودم که حالا چجوری برم خونه.

   وقتی رفتم بیرون بابام صدام زد. دمش گرم منتظرم مونده بود تو این مدت رفته بود یه کلمن اب یخ هم با خودش آورده بود ، به محض این که رسیدم پیشش یه لیوان آب داد دستم .منم اونقدر تشنم بود که لیوان آب را که خوردم هیچ در کلمن هم باز کردم و همه ی آبهش را از دم زدم به بدن.

از اون روز، ۳روز مهلت داشتم که لباس هاوپوتینم را به اندازه ی خدم بکنم.

بقیش هم باشه واسه یه روز دیگه .

نوشته شده توسط:g3819| مورخه :جمعه هشتم خرداد 1388 | 11:47 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |